X
تبلیغات
کاپیسا kapisa

درباره ما



جان آقا ٍ دوستان ولایت کاپیسا خیلی زیباتر از این عکسهای که میبینید میباشد
دوستانی که در داخل کشور ویا دوستان دیگری که هر مطلب
تصویر و فیلم راجع به این ولایت دارند خواهشمندم به این ایمیل
kapisa@mail.comبفرستند
ایمیل : kapisa@mail.com


سخنی چند پیرامون معرفی کوهدامن زیباه -->

کوهدامن دارای هفت ولسوالی میباشد که مربوط ولایت کابل میشود.

که این ولسوالی های عبارتند از

ولسوالی کلکان، میربچه کوت،قرباغ،استالیف،شکردره،گلدره وفرزه میباشد

مردم این هفت ولسوانی به زبان ای دری و پشتو صحبت میکنند.بیشتر این مردم به زبان دری صحبت میکنند

کوهدامن از سرکوتل خیرخانه سرچشمه گرفته و تابه آخرهای ولسوالی قرباغ که نزیک به ولسوالی بگرام میشود خاتمه دارد.

مردم این ولسوالی ها بسیار مهمان نواز هستند به خصوص در ایام فصل بهار
که تفریح گاه مردم کابل و اطراف ان بوده از مهمانان پذیرایی خوبی مینمایند

این هفت ولسوالی در
ایام فصل بهار و تابستان بسیار سرسبز میباشد، از این بابت مردم از کابل و ولایت دیگر کشور برای میله به اینجا میایند.


در این هفت ولسوالی میوه های زیاد است اما میوه های مخصوص این هفت ولسوالی عبارت است ازانگور، سیب،توت میباشد وهمچنان د
ارای میوه های خشک نیز میباشد که عبارتند از کشمش،چهارمغز،سنجد و غیره

در آیام زمستان این ولسوالی ها دارای آب و هوای معتدل میباشد.این ولسوالی ها بسیارازولایت های کشور را به کا بل ارتباط میدهد، مثلآ کاپیساه،مزارشریف،پروان، بغلان وغیره

و این ولسوای ها دارای شخصیت های بزرگ بوده و میباشد مثلآ مرحوم حبیب الله کلکانی ،مرحوم میربچه خان کوهدامنی،مرحوم مجید کلکانی ، محمد صدیق افغان،حاجی محمد داود کلکانی نماینده مردم کابل در ولسی جرگه وغیره.

دارای تیم های ورزشی مختلف میباشد که هر ولسوالی تیم منتخبی برای خود دارند.

70% این مردم به دهقانی مصروف هستند و در
دوان حاکمیت طالبان این ولسوالی هامتحمل ویرانی کاشانه و کشتزار خویش گردیدند حتی در بیشترین این مناطق مردم همان قریه نمی توانست در قریه نیاکان خود زنگی کننده. به خصوص ولسوالی کلکان میربچه کوت وقرباغ در زمان حاکمیت سیاه طالبان ،نیرو های طالبان دست به سوختاندن خانه ها، قتل عام،از بین بردن خانه ها ، کشتن مواشی های مردم،حتا به آتش کشانده مساجد ها دست میزدن...

میله های استالف

طبیعت در استالف زیبا زمینه تفریح و گشت و گزار را در روز های جمعه و رخصتی مساعد ساخته و سالهاست که مردم برای تبدیل هوا و خوش گذشتاندن روز های تعطیل به استالف میروند .

تخت استالف که تفریبا در قسمت شروع دره استالف واقع شده برای ما این امکان را میدهد که از کوتل خیر خانه تا سالنگ همه این مناطق را از همین نقطه به تماشا نشسته و از آن لذت ببریم .

همچین زیارت حضرت میر سیف الدین ولی ولی مشهور به ایشان صاحب استالف زیارتگاه عام است و مردم برای دعا و تفریح به این زیارت نیز میروند .

از جمله جاهای دیگر دیدنی استالف منطقه معروف به قلدر است که در شورابه استالف موقیعت دارد مردم اینجا معتقد هستند که بخشی از یک تپه که در اینجا موقیعت دارد متعلق
به اژدهای است که توسط حضرت علی (رض) از بین برده شده و آب چشم این اژدها آب شفا میباشد ، با احترام به معتقدات مردم عزیزم این نکته خالی از مفاد نیست که این یک اژدها نبود بلکه یک معدن سلفر است که با بیرون آمدن آب ،سلفر به روی هم انباشته شده و تپه یی را تشکیل داده است که تقریبا شباهت به اژدها دارد .

میوه های چون توت ، آلبالو ، گیلاس ، انجیر ، سیب و ناک در استالف زیبا پیدا میشوند ....

وضیعت اقتصادی استالف

اکثر مردم در استالف به نسبت بیکاری به مشکلات زیاد مواجه هستند . اقتصاد اکثر مردم استالف به زراعت وابسته است و کم آبی ها سال های گذشته مردم را بیشتر به مشکل مواجه ساخته است .

به گفته زارعین استالف به نسبت مهیا نبودن تخم های اصلاح شده کشاورزی و همچنان سیستم آبیاری قدیمی آنها حاصلات کمتری بدست میاورند که نمیتواند ضروریات خانواده خود را فراهم کنند .

در سال های قبل از حکومت طالبان باغ های زیاد میوه در استالف وجود داشت که در اقتصاد محلی و ملی رول عمده را ایفا میکرد اما بعد از یورش طالبان به شمالی و استالف اکثر درختان و باغ ها توسط این گروه از بین برده شد که این ضربه دیگری بود بر پیکر اقتصاد فرسوده استالف .

همچنان در سال های گذاشته مردم بر علاوه زراعت در قسمت صنایع دستی نیز کار مینمودند که سهم بسزایی در اقتصاد آنها داشت اما با ورود اشیای چینایی به بازار های کابل این کار نیز بی رونق شده و مردم کمتر به صنایع علاقه دارند .

قبلا در استالف مردم در صنایع چرمدوزی - گلیم بافی و کلالی مشغول بودند که حالا هم بعضی از مردم به این صنعت مشغول اند .

در اخیر از مقامات دولتی خواهشنمدم تا در زمنیه ایجاد شغل به این مردم زحمتکش کمک کنند

قبلا نیز تذکر داده بودم که استالف دهکده سرسبز و خوش آب و هوایی است د ر45 کیلومتری شمال کابل

که ایستگاه فعلی موتر های لینی این دهکده در چهاراهی تهیه مسکن کابل موقیعت دارد .

اگر شما بخواهید به استالف بروید از مناطق قلعه مراد بیگ ، سرایخواجه ، کلکان و قرباغ عبور خواهید کرد . دو راه خامه از قره باغ به استالف منتهی میشود یک راه طویل که به " لین سر "معروف است و به تخت استالف میرود و بعد به بازار ، این راه نرسیده به بازار قره باغ میباشد . اما راه دیگر آن از میان بازار قره باغ میگذرد و به " تنگی میانه " منتهی میشود و این راه نسبتا کوتاه تر بوده و به " لین زیر " معروف است .

از جاهای دیدنی استالف میتوانیم از ساحات ذیل نام ببریم :

تخت استالف : تخت استالف تپه است که در قسمت شرقی بازار استالف موقیعت داشته و جای زیبای است که میتوانیم از بالا تخت تمام کوهدامن را از کابل تا به سالنگ به تماشا بنشینیم

فعلا تمام بخش های اداری ولسوالی استالف در تعمیر هوتل تخت استالف موقیعت دارد نظر به گفته مقامات ولسوالی استالف تا زمانیکه که کار تعمیر ولسوالی در منطقه "باغ صفا "به پایه اتمام برسد ولسوالی در همین جا به کار های خود مصروف خواهد بود .

هوتل تخت استالف زمانی یکی از هوتل های مشهور توریستی در منطقه بود و در زمان های جنگ و حکومت طالبان این تعمیر به یک ویرانه مبدل
گشته است .

در قسمت جنوبی تخت استالف شفاخانه استالف موقیعت دارد که خدمات اولیه صحی را به مردم ارا
یه میکند . تخت استالف پوشیده از درخت های مثمر و غیر مثمر است و پنجه چنار های زیبا و منظم زیبایی خاصی به این منطقه بخشیده است .

در قسمت غربی تخت دره استالف و زیارت حضرت میرسیف الدین ولی مشهور به ایشان صاحب استالف موقیعت داشته که بعدا در زمینه خواهم نوشت

در شمال تخت استالف دریای استالف جریان دارد که به گفته مردم سر چشمه این دریا از کوهای "زرشخ" و هزار چشمه شروع گردیده است

باتشکر از اغای نصیر احمدعسکر زاده که این معلومات زیبا و جامع را نوشته اند


تصاویر زیبای از ولسوالی نجراب ولایت کاپیسا



-->معرفی ولسوالی گلدره (کوهدامن زمین) -->

گلدره در فاصله ۲۰ کیلو متری شمال کابل موقیعت دارد . موقیت جغرافیایی گلدره: شمال ولسوالی فرزه جنوب ولسوالی شکردره غرب سلسله کوه های بابا که عقب ان مناطق (وند و قوتندر ) ولسوالی سرخ پارسامیباشد طرف شرق مناطق گذر و سه اب وقسما ولسوالی میر بچه کوت میباشد.

طبیعت گلدره: دارای طبیعت فوقالعاده زیبا واب و هوای خوشگوار است بهار وتابستان بی نهایت زیبا دارد . دریا گلدره منطقه را بدو قسمت ساخته است .اب فروان دارد که از همان سلسله کوتل ها سر چشمه میګیرد. ودو دریاچه خورد دیګر از راست وچپ در یک ننقطه با هم یکجا میشوند.

مناطق وقریه های مهم گلدره :

دره کلان ۲ شاهمیر ۳ باغ شادی ۴ سنگ شانده ۵ ملک اغا ۶ کلتری ۷قلعهء نیاز ۸ قلعه جبار ۹ سلمان خیل ۱۰ قلعه لعل ۱۱ حبیب خیل ۱۲ دلیر خیل ۱۳ قول صیفل ۱۴ باغ وفا ۱۵ گداره ۱۶ قلعه فرمان ۱۷ خواجه خیل ۱۸ قول نعمت ۱۹ رضا خیل ۲۰ اعظم خیل ۲۱ده عربها ۲۲ ده میانه ۲۳ بیدک ۲۴ قلعه قاضی ۲۵ قول افغان ۲۶ جلوانی ۲۷ ده نو ۲۸ ده ده نو ۲۹ طولات ۳۰ کدوله ۳۱ دشت دو تا توت و......که در مورد ایجا ب تحقیقات بیشتر مینماید.

مرکز ولسوالی گلدره ( ده نو ) است نفوس : تقریبا ( ۲۰ -- ۲۵ ) هزار میرسد ودر ګلدره تقریباّ ٪۱۵ فیصد پشتون و ۸۵٪ تا جک زندګی دارند فیصد ...،؟ ایجاب به مطالعه وتحقیق مینماید.که مناطق پشتون نشین عبارت است از ( دره کلان ، قول نعمت ، قسما جلوانی ،وقسمت های دشت دو تا توت )ومتباقی تاجک نشین میباشد. البته باید گفت که برادران پشتون گلدره از اقوام ( ناصری)میباشداصلاَ از کوچی های لغمان هستندکه در طی ۶۰-۷۰ سال در ګلدره جابجا شده اند.

پيدا وار گلدره: اکثراّ منطقه باغ واشجار میوه دار میباشد . سیب ، گیلاس ،الوبالو ، زرد الو ، شفتالو ،انگور ، وتوت وچارمغز بسیار خوب دارد که توجه بیشتر مردم به سیب و انگور میباشد .و گندم وجو جواری به ندرت و یا بقدر ضرورت کشت میگردد.

افراد واشخاص نام دار در گذشته ها: ملک نصرو از دره کلان، کرنیل سید عمر خان از قریه شاهمیر ملک اغا خان ،ملک سید پاچا خان از قریه ملک اغا، کرنیل تاج محمد خان از قلعه فرمان ،میر جمال الدین خان وکرنیل میر محمد جان خان ، ملک تاج محمد خان مامور میر احمد جان از رضا خیل ،گل خواجه خان و حکمران محمد خواجه خان از خواجه خیل ، غلام مصطفی خان ولوامشر غلام محمد خان از دلیر خیل ،ملک اسماعیل خان وملک سرور خان از باغ وفا، غلام حیدر خان وبرگدمحمد غوث خان از ده عربها ،منصور خان ،ملک عباس خان از ده نو ،خواجه تاج الدین خان ، حاجی عبدالباقی خان که لیسه گلدره را برای اولین با از پول شخصی اش تعمیر نمودهاست وخدمت ان فراموش ناشدنی است . و هستنند دیگرانی متاّسفانه بعد از جستجو معلومات بیشتر ارایه خواهم نمود. از همه دوستان ارزو دارم در مورد کاستی وکمبود نوشته معذرت مرا بپذرند ودر تصیح وغنا مندی ان همکاری نمایند



 





بگرام پایتخت کاپیسا باستان -->

بگرام در درازنای تاریخ کشور ما همچون بلخ و بامیان وغیره قدامت چند هزار ساله دارد چنانچه در حدود دوهزار سال قبل آنچنان معمور و آبادان بود که شهنشاه کبیر کوشانی (کنیشکا) آنرا پایتخت خود قرار داد.

بگرام که یکی از مناطق سرسبز و خوش آب و هوای وطن ما می‌باشد و در ولایت پروان موقعیت دارد، دارای زمین‌های حاصلخیز و تاکستان‌های وسیع بوده بخاطر تلاقی چند رودخانه از زمان‌های باستان مورد توجه شاهان و امپراتوران قرار داشت. جلگه‌های وسیع و حصار کوه صافی به بگرام ارزش خاص استراتیژیک بخشیده، نزدیک بودنش به کابل در زمان حاضر یکی از امتیازاتی است که بگرام دارا می باشد.

بگرام در زمانی که پایتخت کنیشکای کبیر بود، یکی از مراکز مهم تمدن کوشانی به حساب می آمد و ازینکه بر سر راه شاخه جنوبی راه تاریخی ابریشم موقعیت داشت، محل تلاقی تمدن‌های مختلف بوده و از صنایع و پیداوار مهم کشورهای مختلف استفاده می برد.

در مورد وجه تسمیه بگرام باید گفت که بگرام از دوکلمه سانسگریت مشتق شده یعنی «باگ» و «رام» به مفهوم «باغ رام» یا «باغ خدا». و اما مورخ بی نظیر و مبارز آگاه وطن جناب میر غلام محمد غبار اینطور می نویسد: "مقتدرترین پادشاه کوشانی افغانستان (کنیشکای کبیر) که بین سالهای 120 و 160 میلادی سلطنت کرد، پایتخت خود را از شمال هندوکش به جنوب هندوکش منتقل ساخت و بگرام را مرکز تابستانی و پشاور را پایتخت زمستانی خود قرار داد" که علت و عوامل آنرا بعداً به عرض خواهم رسانید و در مورد سوابق تاریخی بگرام جناب استاد میر محمد صدیق فرهنگ در کتاب «افغانستان در پنج قرن اخیر» نظر مورخ شهیر وطن جناب غبار را تائید نموده می نویسد: "در عهد کوشانیان مناسبات بازرگانی در بین آسیای مرکزی و دولت‌های روم، چین و هند به پیمانه بی سابقه توسعه یافت. چون سرزمین کوشانی‌ها در محل تقاطع راه‌های تجارتی مخصوصاً راه معروف ابریشم قرار داشت، طبعاً ازین تبادلات به درجه اول مستفید می گردید. چنانچه آثاری که از خرابه‌های بگرام پایتخت کنیشکا در شمال کابل بدست آمده از وجود امتعه و پیداوار چین، هند، سوریه، مصر و روم در آنجا حکایت می‌کند و بخش بزرگ آثار باستان‌شناسی که در افغانستان کشف شده مربوط به این عصر است. حکمرانی کوشانیان در افغانستان تا سده سوم میلادی دوام یافت و آنگاه بدست شاهپور اول پادشاه ساسانی ایران که بر شهر بگرام دست یافت آنرا تخریب کرد".

جناب نصیر احمد دولت آبادی در کتاب «شناسنامه افغانستان» نظر هر دو مورخ وطن جناب غبار و فرهنگ را تائید نموده به پایتخت بودن بگرام در عصر کوشانیان صحه می گذارد.

و اکنون می رویم به حال و احوال بگرام قبل از سلطنت کوشانیان یا بهتر بگویم قبل از امپراتوری کنیشکای کبیر. زمانی که اسکندر مقدونی به سلسله حملات و کشور گشائی هایش به مرکز آریانا، به وادی جنوب هندوکش به دند شمالی رسید، می خواست که با عبور از سلسله جبال هندوکش به نواحی شمال آریانا (باختر) برسد، دچار مقاومت شدید مردم شمالی گردید. این مقاومت به حدی قوی بود که سکندر مجبور شد تا دو سه سالی در پروان باقی بماند. او بخاطر جابجائی عساکرش به اعمار اسکندریه یی در ساحه پروان پرداخت که مورخین به این عقیده هستند که اسکندر مقدونی، اسکندریه خود را در سواحل رود پنجشیر و شتل یعنی منطقه گلبهار موجوده اعمار نموده است و اما بعضی از مورخین را نظر بر آنست که در پروان (جبل السراج فعلی) و یا در اوپیان (هوفیان) موجوده بنا می‌کند که بنام «اسکندریه قفقاز» یاد می‌شود و اما برای اقامت شخصی خودش قصری و شهری را در محل تلاقی رودخانه پنجشیر، غوربند و سالنگ یعنی «برج عبدالله» موجود اعمار میدارد که بعداً بنام شهر شاهی مشهور گردید و عده یی از مورخین را عقیده بر آنست که همین اسکندریه امپراتور یونان در برج عبدالله، بعداً بنام شهر شاهی مسمی شد که توسط امپراتور بزرگ آریانا کنیشکا اعمار گردید که اکنون جز خرابه یی از آن در دست نیست.

سوالی شاید در ذهن خوانندگان ارجمند ما خطور نماید که کنیشکا روی چه ضرورتی پایتخت خود را از بلخ به بگرام منتقل ساخت؟ مورخین دلیل آنرا سه یا چهار چیز میدانند. نخست اینکه بگرام و یا در مجموع دند شمالی با موجودیت چند رودخانه از نگاه آب و هوا در تمام سرزمین آریانا بی نظیر می باشد. دوم اینکه بخاطر سرسبزی فراوان برای دامپروری منطقه خیلی‌ها مساعد بوده برای مواشی امپراتور علوفه کافی و وافر موجود بود. سوم بخاطر مرکزیتش که او میتوانست از آنجا به همه ساحه و قلمرو شاهنشاهی اش به سرعت رسیدگی کند. چهارم اینکه موضوع تکثر نفوس و تهیه یک ارتش نیرومند مدنظر بوده و از جانبی سلحشوری فطری مردم شمالی بارها به اثبات رسیده است که مقاومت این مردم در مقابل تهاجم اسکندر، اعراب، چنگیز و بالاخره در قرون 19 و 20 به مقابل انگلیس و روس و اخیراً نیروی اجیر شده آی. اس. آی پاکستان بنام (تحریک طلبای کرام)؟ شاهد گویای این حقیقت است و عامل دیگری که متحداً با این عوامل در انتقال پایتخت به بگرام کمک کرد همانا علاقمند شدن و یا بهتر گفته شود معتقد شدن وی به دیانت بودائی بود چنانچه او تصمیم به اعمار پیکره‌های بودا در بامیان گرفت و از جانبی او چهارمین شورای بزرگ علما و رهبران بودائی را به اشتراک هفتصد راهب در کشمیر سازماندهی کرد. کنیشکا در پهلوی اینکه خودش معتقد به دیانت بودائی بود او به سایر ادیان مروج در قلمروش احترام قائل بود. مردمان سایر ادیان و مذاهب در اجرای مراسم دینی و مذهبی خویش آزاد بودند چنانچه این امر باعث آن گردید تا کنیشکا را به یک رهبر محبوب و قوی مبدل سازد که چهل سال سلطنت پربار داشته است.

خلاصه از حفریات بگرام و مناطق مربوط آثار زیاد و ذیقیمت بدست آمده که از جمله ظروف شیشه یی، ظروفی که از عاج ساخته شده و حتی یک عدد گیلاس کریستال بدست آمده است که بعضی ازین ظروف با وجود تاراج موزیم ملی، همین حالا هم در موزیم کابل موجودیت خود را حفظ کرده است.

اگر در خرابه‌های بگرام و ساحات قدیمی و باستانی پروان و کاپیسا حفریات بیشتری صورت بگیرد، به یقین میتوان گفت که به گنجینه‌های دست خواهیم یافت که بیش ازین هویت ملی و تاریخی ما را مسجل خواهد کرد.

قابل یادآوریست که به طرف غرب جلگه بگرام در دره یی از کوه‌های پروان قریه یی موجود است بنام «توپدره» که این قریه در حاشیه جنوب غربی شهر چاریکار موقعیت دارد. در قسمت بالایی این قریه در بین دره یی از کوه استوپه یی موجود است که احتمالاً مربوط می‌شود به دوره کوشانیان. گرچه برخی از مورخین معتقد هستند که شاید این استوپه مربوط به دوران اسکندر مقدونی باشد زیرا اسکندر در دو سه سالی که در کوهپایه‌های هندوکش اقامت داشت در قریه اوپیان امروز نیز اسکندریه یی آباد کرده بود که اکنون آثاری از آن باقی نمانده است و اما مستلزم مطالعات بیشتر باستان‌شناسی است. آنچه که از تذکرات فوق مسجل می گردد اینست که بگرام پایتخت کنیشکای کبیر بوده، چارتکوانه (چاریکار) پروان (جبل السراج) اوپیان (هوفیان شریف) خواجه سیاران، استرغچ، حاجی کوه، استالف، گلدره، نجراب، تتمدره، باغ افغان، برج گلجان، آشاوه (عشقابه) پایتاوه یا پایتابه، فندقستان (که آثار زیادی از آنجا بدست آمده است). اُشتر کر، اشتر گرام، صیاد، صیادان، توپدره، سنجددره، کاپیسا، خم زرگر، ریگ روان، سنجن، بوله غین، دُرنامه، پیتاوه، غوربند، سیاگرد، قاقشال، شبر، شنبل، وازغر وغیره از مربوطین و مربوطات آن به حساب میرفت.

قبلاً اشاره شد که چهار رودخانه در بگرام در محل برج عبدالله با هم یکجا می شوند که عبارتند از رودخانهٔ غوربند، رود سالنگ، رود خروشان پنجشیر و رود زلال و شفاف شتل. تذکر باید داد که رود شتل کمی جلوتر از برج عبدالله در حصه گلبهار با رود خروشان پنجشیر یکجا می‌شود قابل یادآوری که آب رود شتل در مسیر خویش بعضی از منرال‌ها و موادی را در خود منحل میدارد که در هضم غذا اعجاز می نماید و این سه رودخانه بعد از آبیاری مناطقی چون پروان، کاپیسا و بگرام بعد از طی مسافات زیادی با رودخانه کابل ملحق شده بند نغلو و سروبی را پر آب می نماید و بعداً با رودخانه‌های الیشنگ و الینگار ملاقات نموده بند درونته را مالامال از آب می گرداند. چنانچه ننگرهار همیشه بهار را سرسبز ساخته فارم‌های هده و غازی آباد را سیراب می سازند و با ملحق شدن با بعضی از رودخانه‌های بزرگ و کوچک سرسبزی‌های بیحد و حصری را به پشاور و نواحی اش باعث می‌شود و سپس در محل اتک با رود سند ملاقات میکند.

از حرف‌ها و تذکرات مورخین بر می آید که بگرام سابقه طولانی و افتخارآفرین دارد چنانچه کاوش‌ها و حفریاتی که در نقاط مختلف بگرام صورت گرفته است و آثاری که از آنها بدست آمده است، دلیلی بر مسجل شدن هویت ملی و برهانی بر شناسنامه پیشینه‌های پرافتخار آریایی هاست.

مجموعه یی از بلاد وطن مانند ام البلاد بلخ یا بخدی، عروس البلاد غزنه یا غزنی، بامیان، ضحاک، غلغله، هرات، بست، هده ، بگرام، پروان، کاپیسا، غور، تخارستان، فاریاب، سبزوار (شین دند) کابلستان، زابلستان، اراکوزیا، غرجستان، بدخشان، قندوز (کهن دژ) ، هده، میرزکه و بالاخره سمنگان وغیره معرف هویت ملی و حجتی بر تاریخ چند هزارساله ما می باشد. این همه گویا و شاهد این حقیقت می‌باشد که کشور ما وسرزمین ما در طول تاریخ مدنیت‌های بزرگی را در خود پرورانیده، انکشاف و توسعه داده است که ما آنرا به سرزمین‌های دوردست مانند چین و جاپان و فارس صادر کرده ایم مانند دیانت سچه و باعظمت زردشتی که در تاریخ بشریت اولین بار آئین یکتا پرستی را به ارمغان آورد. آئین مهرپرستی و دیانت پرافتخار بودائی که این آخری بعد از رسیدن به سن بلوغ تا اقصی‌ترین نقطه شرق راه پیمود و دیگری به طرف غرب راه خود را گشود یعنی آئین مهر پرستی تا روم رسید و دیانت زردشتی مرزهای عرب را دق الباب کرد.

قبلاً از موقعیت استراتیژیک بگرام حرفی گفتیم بهتر است تا اندکی این موضوع را تشریح نمائیم. زمانی که شهید سردار محمد داود بر اریکه صدارت تکیه زد، در پهلوی سایر اقداماتش برای پیشرفت و اعتلای کشور تصمیم گرفت تا ارتش افغانستان را بازسازی نموده آنرا با سلاح‌های پیشرفته مجهز نماید. بدین اساس به رکن مهم ارتش (نیروی هوایی) توجه خاصی مبذول کرد. میدان‌های جدید هوایی را احداث و میدان‌های سابقه را توسعه داده و تجهیز کرد. یکی از فرودگاه‌های جدید و عصری که احداث و اعمار گردید، میدان هوایی بگرام بود که دارای چندین خط و خطوط طولانی رنوی بوده که برای پرواز و نشست هرگونه طیارات مخصوصاً هواپیماهای بزرگ و جنگنده مساعد می باشد. اهمیت استراتیژیک میدان هوایی بگرام یکی آنست که به کابل نزدیک بوده، سنگر مدافعه هوایی کابل به حساب می آید و هکذا موجودیت کوه صافی به جناح شرقی و جنوبی میدان، مصئونیت میدان را از حملات احتمالی هوایی دشمن فراهم میدارد.

گرچه میدان هوایی بگرام که زمین هایش همه مزروعی بوده و طور عادلانه استملاک نشد و حقوق مالکین آن طور شاید و باید تادیه نگردید تا مدتها برای مردم محل باعث دردسر گردیده بود، زیرا زمین‌های طرف راست میدان خارج از ساحه و احاطه میدان قرار داشت نه استملاک شده و نه راهی برای رفت و آمد مردم بدانجا موجود بود. هرگاه یکی از مالکین آن زمین‌ها میخواست بالای زمین‌های خود غرض کشت و کار برود، مجبور بود از ساحه میدان عبور نماید و این مالکین اغلب به جرم داخل شدن به حریم میدان محبوس و زندانی می شدند که به ناچار از مالکیت آن زمین‌ها صرفنظر نمایند. بالاخره میدان اعمار گردید و اما از آن هیچگاهی بخاطر دفاع کشور و یا طرد تجاوز بیگانگان کار گرفته نشد اما برعکس حین کودتای حفیظ الله امین بر ضد خود داود خان مورد استفاده قرار گرفت و همینسان روس‌ها هنگام تجاوز شان علیه کشور ما از آن استفاده اعظمی بردند و همینسان شهنواز تنی که کودتای را طبق فرمایش آی. اس. آی. به نفع گلبدین حکمتیار علیه داکتر نجیب الله سازماندهی کرد، نتوانست که از نیروی هوایی بگرام طور دلخواه استفاده برد زیرا جنرال بیگی والی و قوماندان نظامی ولایت پروان توسط غند کوهی از گلغندی چاریکار خطوط رنوی میدان را زیر ضربات و انداخت‌های پیهم قرار داد و مانع پرواز جنگنده‌های جت گردید و همین امر یکی از عوامل ناکامی کودتای تنی را فراهم ساخت و صرف تنی توانست زمینه فرار و نجات خود را ذریعه هلی کوپتر– که پیلوت آن شخصی از اهالی کابل بنام داود بود – فراهم نماید.

میدان هوایی بگرام اهمیت خود را بخاطر مجهز بودن آن حتی در حدود تقریباً نیم قرن قبل از امروز حین مسافرت جلالتمآب آیزنهاور یکی از روسای جمهور بنام و برجسته امریکا به افغانستان تثبیت کرد زیرا هوا پیمای حامل موصوف بخاطر کوچک بودن میدان هوایی خواجه رواش و آسمان نیمه ابری کابل نمیتوانست بدانجا نشست نماید، بناءً تصمیم اتخاذ شد تا هوا پیمای ایشان به میدان هوایی بگرام فرود آید و از آنجا به سواری موتر عازم کابل شود. با درنظرداشت این ملحوظات و تجربیات پس از گذشت نیم قرن بار دیگر هواپیماهای امریکایی غرض سرنگونی طالبان و القاعده نیمه شب به بگرام فرود آمدند و بگرام را مرکز عملیات خویش قرار دادند. بگرام که اکنون در تقسیمات ملکی مملکت حیثیت یک حکومت محلی را داشته و مرکز آن در شهرک «غلام علی» است دهات و قراء زیادی بدان مربوط می‌باشد که میتوان از آنها چنین نام برد: قلعه بلند، قلعه یوزباشی، علیخان خیل، شاکا، جانقدم، قلعه خواجه، میانشاخ، رباط، چیکل، قلعه سفید، زیرسیم ها، قلعه گلی، جعفرخیل، خلازائی، داودزی، جلگه، قلعه ملک، قلعه بایزید، ده مسکین، چوب بخش، قلعه دانا، ترکمان، توغچی، ماهیگیر، ده هزاره، توغبیردی، اورچی، پشیان، بابه خیل، دولتشاهی، بالتوخیل، نوده، بهادرخیل، قلعه سوخته، گجرخیل، بخشی خیل، صیادان، یورچی، قلعه نو، ده ملا، سرپنجره وغیره

با درنظرداش ت تاریخ کهن و باعظمتی که بگرام دارد و بخاطر اهمیت استراتیژیکی که بگرام از آن برخوردار است و به مناسبتی که در منطقه بگرام مردمان سلحشور و جسوری زندگی می نمایند که در مبارزات ضد استیلاگران سهم والایی دارند، مستلزم آنست تا به منطقه توجه عمیقی صورت بگیرد که در قدم اول باید نقشه یک شهرک مدرن در ساحه برج عبدالله تطبیق گردد. دوم اینکه یک پل اساسی بر روی رودخانه‌های متلاقی شده اعمار گردد تا مناطق کاپیسا و تگاب را مستقیماً به کابل وصل و نزدیک سازد و با اعمار این پل راه ترانزیت بین پاکستان و جمهوریت‌های آسیای میانه کوتاه گردیده و ازدحام ترافیک بالای جاده کابل و پروان تقلیل یابد و هکذا اگر در سواحل این رودخانه‌های متلاقی شده (برج عبدالله) تفرجگاهی اعمار گردد که دارای حوض آب بازی، رستورانت و هوتل هایی باشد بهتر خواهد بود تا علاوه از مردمان محل و همشهریان کابل، سیاحین نیز از هوای گوارای بگرام مستفید شده به تفریحات سالم بپردازند و از جانب دیگر نام تاریخی و باعظمت بگرام احیا گردد. دوکتور شبرنک عطایی

برگرفته:سایت آریایی



زبان دری، فارسی قدیم نیست       

نوشته شده توسط | دکتور محمد حلیم تنویر |

اگر به گذشته کوتاه نظری کنیم در می یابیم که  آریانای کهن در  محور شهر باستانی بلخ مدنیت درخشان پنجهزار ساله افغانستان را داشت. مدنیتی که شامل افغانستان کنونی، هند، فارس(ایران) و آسیای میانه می گردید. قبل از گسترش دین اسلام، مدنیت آریایی به عنوان مهد تمدن و زبان در تاریخ قدیم جهان همیشه  بحث های علمی دارد. بلخ مرکز و آغازگر زبان اوستایی و دین زردتشتی بود. زردتشت خود اهل  و متولد شهر بلخ بود و به قول بیشتر مستشرقین زادگاه زردتشت را بلخ باختر (بخدی) می دانند.

در تاریخ افغانستان، بلهیکا یا بلخ را همان "بخدی" اوستا می دانند که با استناد به اقوال محققین، این شهر باستانی کانون رهایش و مدنیت شاخهء هندو اروپایی است(الف، ص:70) که در آریانا، هند و فارس بسط و توسعه یافت و در عصر ودائی ها،  آریاییان از شمال به جنوب سلسله کوه های "هندوکش" پراگنده شدند.  "پیشدادیان بلخی" رادر "بخدیم سریرام درفشان" که به معنی (بلخ زیبا و دارای بیرق های بلند) است می نامیدند. "یما" مؤسس و پادشاه این مدنیت بود. طبق مندرجات "ودا" و "اوستا"، یما اولین پادشاه آریایی است. (ب، ص: 22)

در آثار ودائی و کتاب "ماهاباراته" در باره لفظ "ماهیکا" یا " باهیلکا" این نکته را روشن می سازد که بلخ منشأ ظهور آریایی ها بود که پس از سده ها به مرو، سغد، کابل، هرات، سرزمین هند و بخش فارس گسترش یافتند.

در "اوستا" با کلمات ساده، از زنده گانی بدون تکلف و آرایش "یما" پادشاه سخن رانده شده است. . نام پادشاهان آریایی که ینیان گذار برابری، حکمروایی و اداره بودند به پیشدادی های بلخ نیزمعروف اند. همچنان در سرود های "ویدی" از "یاما" که در اوستا "یما" است، نام برده اند.

سروده های "ریکویدا" که از کتاب برهمنی ها ریشه گرفته است، حدود دو هزار و پنجصد سال قبل در افغانستان سروده شده است و سپس در سرزمین هند رشد نمود. " زبان اویستا در افغانستان پمیان آمده وسرود های زردتشت بشکل زبانی و شفاهی حفظ گردید. زبان ادبیات اویستایی افغانستان که دارای شعر منظوم هم بود، یک ادب شفاهی بود و بس.." (پ، ص:36)

در قرن اول میلادی سروده های اویستایی گردآوری شده و تدوین گردید که به اویستای ساسانی معروف است. در آن زمان فارس ها در جنوب ایران قادر به تشکیل دولت نشده بودند. در افغانستان ده قرن قبل از میلاد، تمدن باشکوه با روش های اجتماعی، اقتصادی وجود داشت و هنر در جامعه راه خود را گشوده بود.

پادشاهان قدیم بلخ عبارت بودند از پیشدایان، کیانیان، اسپه ها که بعدها در شاهنامه فردوسی و روایات مؤرخان نیز از آنها یاد شده است.. آریایی ها که به باختریان ثروتمند نیز شهرت داشتند، در اوایل مورد هجوم و حملات قبیله های بدوی آسیای مرکزی قرار گرفتند. زمانیکه ماد ها و سپس هخامنشی ها، دولت های خود را در فارس(ایران) شکل دادند و اداره آنان  نظم گرفت، در دوره هفتمین پادشاه  این سلسله در سال 539 قبل از میلاد متوجه باختریان در افغانستان گردیدند و برای چپاولگری و تسخیر این سرزمین ثروتمند لشکر کشی ها کردند.این جنگ ها مدت شش سال ادامه یافت و کوروش در جنگ های افغانستان کشته شد. اما مناطق کرمان، پارتیا، باختر، هرات، ستاگیدیا (افغانستان مرکزی)، سیستان و بلوچستان در تصرف هخامنشی ها درآمد. پسر کوروش از جمله شاهان مقتدری بود که به مناطق مفتوحه قناعت نکرده و سلسله فتوحات خود را تا دامنه سند ادامه داد. سپس متوجه غرب فارس در سرزمین فارس شد.دراین زمان  اداره کننده گان افغانستان و والی ها در شمال و غرب کشورمان، خواهان استقلال و تأسیس سلطنت های جداگانه شدند و تحرک استقلال طلبی باعث شد تا مردم، "بسوس" والی باختریان را پادشاه افغانستان اعلان کنند.

زبان خروشتی: رسم الخط  و زبان "خروشتی" در قرن ششم قبل از میلاد عامل تازه انکشاف تمدن قدیم کشور ماست که از راست به چپ نوشته میشد. این زبان و رسم الخط در دفاتر و دیوان ها، کتیبه های سنگی، فلزات، مسکوکات و ظروف بجا مانده است و منحیث اسناد معتبر وجود دارد. چنین آثار در هده جلال آباد، خوات وردک، منطقه بیماران درونته کشف شده و هم مسکوکاتی در کاوش های باستان شناسی از چمن حضوری منطقه جشن و تپه مرنجان کابل پیدا شده است. معبد سرخ کوتل هم بیانگر تمدن قدیم افغانستان است. این آثار بدست آمده حوادث و واقعات دوره های تمدن باختریان،  دوره تسلط هخامنشی ها و دوره با عظمت تمدن کوشانی ها را بیان می دارد.

زمانیکه اسکندر مقدونی سلسلهء هخامنشی ها را در فارس(ایران) مضمحل نمود، متوجه آریانا(افغانستان) شده و در سال 330 ق.م. به کشور ما لشکر کشی را آغاز کرد. با وجود اینکه حکومت مرکزی در افغانستان ازبین رفته بود و مردم در حالت قبیله یی و منطقه زنده گی می کردند، ولی اسکندر به مقاومت شدید مردم در شهر های مشهور افغانستان  چون: طوس، هرات، غزنی،بلخ و کابل مواجه شد. اسکندر طی این مقاومت برای اولین بار زخمی شد و سخت زیر تأثیر نیرو های مقاومت افغانستان قرار گرفت تا اینکه احساس خسته گی و پشیمانی می کرد. مقاومت پیهم مردم افغان، او را مجبور به برگشت ازافغانستان کرد و از راه بلوچستان و فارس به بابل رفت.

مردم افغانستان بعد از مرگ اسکندر مقدونی، در چهار بخش اداره های چهار گانه را تشکیل دادند که عبارت بودند از : ولایت باختر یا سغدیانه، ولایت کابلستان، ولایت هرات و سیستان، و ولایت کندهار و و بلوچستان. ادارهء هر چهار بخش افغانستان بدست والیان یونانی اداره میشد که در سال 250 ق. م.  یعنی هشتاد سال بعد، استقلال افغانستان را اعلان نمودند.

یکی از محققان افغان در مورد کلمهء (باختر) می نویسد: "..واژه باختري ابداع دانشمندان غربي است. نام اصلي آن بقول زائر چيني هيوان تسانگ « تخاري» بوده است، يعني زبان كه مردم تخارستان بدان سخن ميگفتند. اما چون زبان ديگري قبل از باختري كشف و به تخاري معروف شد بناء براي زبان تازه نام باختري را برگزيدند كه منسوب بسرزمين باختر است." (ع، صفحه انترنتی خاوران)

زبان مردم افغانستان از تأثیرات نفوذی یونانیان نیز متأثر گردیده و از قرن سوم ق.م.، رسم الخط یونانی با زبان پراکریت و رسم الخط خروشتی یکجا بکار می رفت و مورد استفاده قرار می گرفت.. همچنان خط  پارتی که انکشاف یافته خط "آرامی" است در عهد سلسلهء کوشانی ها و نفوذ ساسانی ها در بخش های از افغانستان مروج گردید.

رسم الخط خروشتی – که از راست به چپ نوشته میشد – حدود یک هزار سال در سرزمین آریانای کهن رواج داشت که حدود و ثغور این زبان از بلخ و ماورأی دریای آمو تا سیستان و پنجاب بود.در جنوب افغانستان علاوه از رسم الخط خروشتی، زبان "برهمنی"  با رسم الخط آن نیز مروج و مورد استعمال بود.

در افغانستان قبل از اسلام (دورهء باختریان) زبان های زیاد دیگری نیز گپ زده میشد که عبارت بودند از زبان دری،تخاری، سغدی، یونانی، پشتو، اسکایی و پهلوی. این زبان ها غالباً منشعب از زبان های سانسکریت و پراکریت اند.

 

تفاوت زبان دری و پهلوی: زبان های دری و پهلوی با وجود شباهت های مشترکی دارند، ولی در اساس و بنیاد از هم متفاوت اند. عبدالله بن مقفع گوید: "...پهلوی منسوب است به پهله که نام پنچ شهر است: اصفهان، ری، همدان، ماه نهاوند و آذربایجان. و اما دری زبان شهر نشینان بود و درباریان با آن سخن می گفتند و منسوب به دربار پادشاهی است و از میان زبان های اهل خراسان و مشرق، زبان مردم بلخ در آن بیشتر بود. اما پارسی، زبان مؤیدان (روحانیون زردتشتی) گزیده بود که در پارس مردم به آن دین معتقد بودند ) و امثال آنان بود و مردم فارس به آن سخن می گفتند." (ت، ص:39)

عبدالله بن مقفع نیز محدودیت زبان پارسی را به شهر های خاص نموده، در حالیکه زبان دری با وسعت و گسترش آن در خطهء بزرگ خراسان(افغانستان قدیم) زبان رسمی، ادبی و معتبری بود و همه آثار و تاریخ و حکمت به این زبان نوشته شده است و از افتخارات مردم افغانستان بشمار می اید که تأثیراتی بر لهجهء فارسی نیز داشته است.

در اواسط قرن سوم ق.م. دولت موریای هند در گسترش دین بودایی در افغانستان سعی نمود. دولت یونانو باختری افغانستان دراین نفوذ دینی ممانعت ننمودند و می خواستند خود را در ثروت هند شریک سازند. لذا دین بودایی جای دین زردتشتی راگرفت.

کوشانی ها با تشکیل دولت افغانستان، مدنیت جدید را در تاریخ کشور ما رقم زدند. کنیشکا مقتدرترین پادشاه کوشانی در 120 میلادی پایتخت افغانستان را از بلخ و شمال افغانستان به بگرام و کاپیسا انتقال داد. این سلسله تا 220 میلادی دوام نمود که گرایش خاص در سیطره هند داشتند. یکی از قویترین حکومات محلی کوشانی ها، دولت کابلستان بود که از کاپیسا در جنوب هندوکش تا سواحل سند تسلط داشت." (پ، ص:50)

زبان پادشاهان کوشانی ختنی و تخاری بود که این دو زبان از هم تفاوت کلی داشتند. اما زبان خروشتی در افغانستان از پنجم ق.م. تا آغاز قرن ششم میلادی، به مدت ده قرن رایج بود. ساحهء زبان های افغانستان از آسیای میانه تا جنوب سند و در غرب از کرمان تا سیستان وسعت داشت. آثاری از آن دوره ها نیز در مناطق مذکور وجود دارد.

از سال 220 تا 425 میلادی، افغانستان در تشنجات و حملات سه جانبه قرار داشت. ساسانی ها شمال غرب افغانستان را در دست گرفتند، سلسله "کیداری" ها که مرکز آن کاپیسا بود موجودیت خود را در جنوب حفظ نموده و با ساسانی ها در جنگ بودند. کیداری ها با دولت "گپتا" های هندی دوستی و مراودت داشتند. در سال 425م. یقتلی ها در شمال افغانستان دولت را تأسیس کردند که مرکز این دولت تخارستان بود. این دولت با قدرتی که داشت ، توانست بهرام گور را در "مرو" و یزدگرد ساسانی را در "مرغاب" شکست دهد. بعد از شکست ایرانیان، دولت "کیداری" هم در افغانستان سقوط داده شد و تمامیت ارضی افغانستان را افغان ها دوباره احیأ نمودند.
 سیر زبان ادبی از اوایل گسترش اسلام تا به امروز

افغانستان قبل از گسترش دین اسلام، زیر نفوذ ادیان دیگری چون زردتشتی، بودایی و مانوی قرار داشت. دربخش شرقی افغانستان، دین بودایی بنابر تعلقات و روابط نزدیک با دولت گپتا های هندی رایج گردیده و تا مناطق مرکزی و جنوب غربی کشورمان نفوذ نموده بود.

با گسترش و نفوذ اسلام در افغانستان در سال 642م.، کشور ما به مدت یک قرن پذیرش فرهنگ و ادبیات  جدید عرب و آموزش دین اسلام را در زنده گی اجتماعی خود آوردند. افغانستان دین اسلام و زبان عربی را با حفظ زبان خود پذیرفت و ملت عرب هم از غنامندی زبان دری برخوردار شده با تمدن و فرهنگ قدیم افغانستان آشنا گردید. روابط افغانستان با دین اسلام و فرهنگ عرب و زبان عربی، در حقیقت یک تلفیق و آشنایی دو فرهنگ، در تشکیل آینده تمدن اسلامی نیز تأثیر افگند"(ج، ص:160) در چند دههء قرن اول هجری، سرزمین خراسان (افغانستان قدیم)، تحول عظیم بنیادی و اعتقادی که در ابعاد گوناگون دیگر اجتماعی نیز اثر گذاشت، بوجود آمد.

دین اسلام جاگزین عقاید مختلفه(زردتشتی،مانوی و بودایی) شد و زبان عربی منحیث زبان اعتقادی بزودی گسترش یافت. زبان های محلی افغانستان مانند زبان سریانی و اوستایی را نیز زیر تأثیر قرار داد. پذیرش زبان عربی و جاگزینی ویا نفوذ آن در زبان های دیگر ناشی از دو جریان بود:

یکی اینکه دین اسلام و کتاب آسمانی قرآن کریم به زبان عربی بود و تمام احادیث و روایات صدر اسلام و فقه از عربی به مردم انتقال می یافت. دیگر اینکه زبان عربی با سعی و کوشش علمای عربی زبان در تهیه متون علوم و ترجمه آثار یونان باستان و اندیشهء فلاسفه و حکمأ نقش بارزی را ایفأ نمود.
گسترش زبان عربی و نفوذ آن در ادبیات دری و پشتو و زبان های دگر منطقوی و حتی لهجه ها ، تأثیر گذاشت. در مورد نفوذ زبان عربی عوامل دیگری نیز وجود دارد  که در مقاله دیگر روی آن بحث خواهم کرد.                                                                             زبان دری قبل از اسلام

در افغانستان، آسیای میانه و ایران قبل از اسلام نیز به زبان دری حرف و گپ می زدند. عبدالله بن مقفع در کتاب "الفهرست" تألیف محمد بن اسحاق ابن الندیم الوراق که در سال 378م. ذکر نموده است که" در دوره هخامنشایان فارس و ساسانیان در شهر های مداین زبان دری مروج بود: " اما الدریه فلغة مدن المدائن و بها کان یتکلم من بباب الملک و هی منسوبه الی حاضره الباب..."

اما محققان ایرانی این ادعا را رد می کنند. دکتر ذبیح الله صفا در کتاب "تاریخ ادبیات ایران" می نویسد که اگر دری زبان تکلم شهر های شرق بود، پس چگونه در شهر های مدائن و در درگاه سلاطین ساسانی برای تکلم بکار میرفت. وی دلیل می آورد :" علت تسمیه لهجهء تخاطب مدائن به "دری" انتساب آن به درگاه سلاطین ساسانی است نه از آنروی که آن لهجه، همان لهجهء مشرق است... (چ،ص:739)

ولی این تحلیل خیلی ضعیف بوده وجستجوگران ایرانی به گونهء  خواسته اند تا از نفوذ زبان دری در دربار هخامنشیان فارس انکار کنند و دوباره به همین موضوع قانع شده اند که زبان دری، زبان مردم خراسان (افغانستان) است. عبدالله ابن مقفع به صراحت ذکر می کند که: " الغالب علیها من لغۃ اهل خراسان و المشرق لغۃ اهل بلخ.."

یکی از اسناد برجسته دیگر که زبان دری را از زبان پهلوی  قدامت و پیشی داده و آنرا زبان مستقل می داند، کتیبهء است که در سرخ کوتل بغلان کشف شد. " اکنون که سنگ نبشتۀ مکشوفه بغلان را به زبان دری تخاری و رسم الخط یونانی می بینیم، اعتراف می کنیم که زبان دری کنونی از پهلوی منشعب نشده، بلکه در مدت  یکهزار و هشتصد سال تا دو هزار سال پیش ازین در تخارستان تاریخی زبان تکلم و تحریر و ادب و دربار بوده،  که این بیست و پنج سطر نوشتهء آنرادر حدود 160 لفظ بهمان شکل قدیم و عناصر کهن تاریخی در دست داریم، و بنابران کشف این سنگ نبشتۀ گرانبها، تحولی را در اعلام زبان شناسی و تاریخ ادبیات افغانستان بوجود میآورد و عقاید کهنه ویا تقلیدی را متزلزل می گرداند." (ح، ص: / خ، ص :۴۴۸ ، چ، ص:۷۵۲ )

یکی از دانشمندان ادبیات افغان می نویسد:"...زبان دری قبل از برقراری ساسانیان در نواحی باختر(باکتریا) رو به هستی می گذارد؛ چنانکه در اواخر ساسانی و آغاز دوره اسلامی نمونه های از آن در کتب تاریخی و جغرافیه نویسان عرب دیده می شود.." (س، ص1۰)

 

"زبان دری . . . تاريخ چيز کم دو هزار سال [دارد]، در دوره های قبل از اسلام  وجود داشـته و در افغانستان [خراسان کهن] بوجود آمده ... نخسـت زبان مردم خراسان بوده و بعداً انتـشار آن به غرب [ايران امروز] صـورت گرفـته ..." (ظ، ص:۲۲)

"درآن هنگام در کشور پارس زبان پارسی باستان از بین رفته بود. در آریانا (افغانستان آن عهد) در هرگوشه بزبانی دیگر گپ زده میشد, در سراشیبی های شرقی و جنوبی هندوکش زبان پراکریت, در کنار سانسکریت, کلاسیک قد علم کرده بود و مردمان آن نواحی بحیث یک زبان عمومی و ملی بدان سخن میگفتند. در شمال هندوکش وپاردریا در اثر تماس زبان سغدی و پهلوی خراسانی با زبان تخاری (بقولی شکل ابتدایی همین زبان دری) بوجود آمده بود" (ص، شماره٢، سال۶)

واقعیت امر آنست که دری، زبان گسترده و قدیمی بود که پهنه آن لهجه ها و زبان های دیگر رازیر نفوذ خود داشت. زبان پهلوی و لهجهء فارسی نیز متأثر از زبان دری بود. اینکه نویسنده گان ایرانی سعی دارند تا برعکس زبان دری را "لهجۀ دری" و لهجهء فارسی را زبان فارسی  می خوانند، در واقع تصور و کوششی است تا هویت زبان دری را در محور زبان پهلوی ترسیم کنند و آنرا " فارسی دری" بنامند. این موضوع را به صراحت به همه دانشمندان و ادیبان افغانستان، ایران و تاجکستان یاددهانی و تذکر میدهم تا درمقالات و نوشته های تحقیقی خویش یکبار دیگر جستجوگر واقعیت های تاریخی زبان دری و دیگر زبان های  ماحولش شوند و آنچه را که نوشته اند دوباره تعدیل نموده به واقعیت زبان دری صحه گذارند. برای دانشمندان افغانستان اینکار یک امر فرضی و واجبی شمرده شده و تاریخ ادبیات دری را که در معرض توهمات و تحریف ها قرار گرفته است ، برهانند و از تقلید های تبلیغاتی دیگران و یا از مصلحت های مقطعی ذوقی خود با زبان ها و ملیت های دیگر بپرهیزند تا باشد که واقعیت تاریخی جامعه ما بخوبی تمثیل گردد.

 اگرما به جستجو های علمی زبانی و تحقیقات  معاصر در زمینه ادبیات دری و فارسی  نظر کنیم، اکثر محققان به استناد  مقالات و فرآورده های نویسنده گان وکتاب های چاپ ایران ، تحقیقات خود را می نویسند. و آنچه که آنان تحلیل محتوی دارند،به اندیشه دیگران القأ  می کنند.اما پژوهشگر راستین  باید از کلام دیگران نیز ، صحت و سقم موضوع را بیرون کند.

 من به این باورم که اگر پارت ها و زبان پارتی به فارس رفته و حرف (ت) به ((س) شکل گرفته است. پس همان فارسی فارس ها هم لهجه و پس ماندهء زبان پارتی، تخاری، دری است و به زبان فارسی ایرانیان باید بگویم"فارسی دری" یعنی اینکه زبان فارسی مشتق شده  و لهجه زبان دری است. و زبان دری زبان مادری و اصلی  که مرکز آن افغانستان است و فارسی از "دری" بوجود آمده است.زیرا:

همه به این مؤافق اند که زبان اویستایی، زبان کهن آریانا و آریاییان باختر(افغانستان) است. زبان "پارتی" هم زبان باختری، بلخی و کوشانی است که زبان های سغدی و تخاری(دری) نامیده می شود.

 پس همه مؤافق اند که زبان دری به غرب و به فارس رفته وبه زبان پهلوی که تلفیقی از ادامه زبان "آرامی" و عربی بود، نفوذ کرده  وشکل زبان پارسی بوجود آمد.

همه به این مطلب مؤافق اند که زبان دری تا قرن سوم و چهارم هجری در افغانستان با عظمت خود در دربار و زبان ادبأ و شعرأ و کلام مردم و محاوره سراسر افغانستان و ماحولش موجود بود و کتاب های زیادی هم تألیف شده است و دیوان های اشعار دوره های طاهری ها، صفاریان و سامانی ها اسناد معتبر این ادعا است.

 و همه مؤافق اند که تا این زمان در فارس(ایران) اثری وجود نداشته و زبان فارسی (پهلوی) تحول نیافته بود و شاعر و نویسندهء هم در آندیار وجود نداشته است.

پس زبان "دری" که اصالت خود را تا اخیر قرن چهارم هجری بعنوان یک زبان مستقل، درباری و زبان ادب در سراسر آریانا زمین ثابت نموده است، چگونه یکبار زیر دست یک لهجهء "فارسی" که خود زیر نفوذ "دری" قرار داشت، درآید.

طور مثال زبان عربی ، یک زبان مستقل و باستانی است و در سراسر کشور های عربی با لهجه های متفاوت صحبت میشود . یکی از لهجه های عربی هم در مصر است که با عربی اصلی(سرزمین حجاز و عراق) با اندک تفاوت و لهجه فرق دارد و یا در مراکش زبان "بربری"را با عربی صحبت میکنند. اما هیچکسی، مادر زبان (عربی) را زیر نفوذ لهجه ها قرار نمی دهد و پسوند و یا پیشوندی برای عربی نداده اند و نمی گویند"مصری عربی" یا "بربری عربی". نهایتاً هم اگرکسی در زبان و صحبت خود وضاحت دهد می گوید که من عربی با لهجه مصری صحبت میکنم. پس زبان مادری صدمه نمی پذیرد.

پس ما هم می توانیم زبان "دری" را بعنوان زبان مادری و باستانی افغانستان، آسیای مرکزی و ایران بنامیم و ایرانیان باید بگویند که زبان ما پارسی دری است یعنی فارسی ما مشتق شده از ادبیات دری است. اما من فکر نکنم که یک فرد ایرانی هم حاضر شود تا چنین کلمه مرکب را برای زبان "فارسی" خود بیآورد. زیرا آنان کوشش دارند تا زبان های دیگر را آویزه و جزء زبان فارسی  تمثیل کنند و خود، مادر زبان هاباشند. یعنی که همیشه می گویند ما فارسی زبانان...

اما متأ سفانه که دانشمندان افغان این مطلب را نادیده گرفته و فقط با مقالات یک جانبه  دانشمندان ایرانی، در موقف دفاعی قرار گرفته اند و چون تحقیقات آنان هم بر مبنای اسناد و کتب تحریر شده آنان است، نمی توانند از این محدوده خود را خارج کنند. از طرف دیگر هم عوامل جنگ، عدم دسترسی به اسناد و کتب قدیم و نهایتاً بی توجهی دولت های افغانستان به فرهنگ و زبان و نداشتن یک بنیاد سرتاسری فرهنگی  در افغانستان، باعث شده است تا در محدوده همین چند کتاب و سند ایرانی ، زبان خود را شرح و تحلیل محتوی کنند.

پس ما ضرورت نداریم تا زبان دری خویش را "پارسی دری" بنامیم. و اگر ایرانیان نمی توانند زبان فارسی خود را "فارسی دری" بنامند، ما افغان ها هم نمی توانیم  زبان باستانی "دری" خود را "پارسی دری" بگوییم. و نتیجه اینکه با حفظ تحقیقات تاریخی در مورد زبان ها، زبان افغانستان"دری" است و زبان ایرانیان"فارسی".

” زبان دری لغت اهل بلخ و بخارا " گفـته شده است. ابن مقــفع که خود اهـل فارس است، تنها زبان مردم خراسان و بويژه بلخ را دری می داند و مقدسی که خود به شهرهای خراسان و ماوراءالنهر سفر کرده است، زبان بلخ را بهـترين زبان می دانـد. " از لحـاظ خـاستگاه واژاگـانی زبان دری مربـوط به خانـواده زبان اوستائی بلـخی می باشد..." (ض،شماره ۲، سال سوم)

 زبان دری بعـد از قرن پنجـم هجری به سوی باخـتر (ايران امروز) گسترش يافـته است.  کتيبه آتشکده کرکوی در ولايت نيم روز (استانی در غرب افغانستان و هم مرز با استان زابل ايران) را شايد بـتوان قديـمی ترين اثر به اين زبان شمرد.

"..بهرام گور به هر زبان سخن گفتی؛ به وقت چوگان زدن پهلوی گفتی، اندر حربگاه ترکی گفتی و اندر مجلس عامه دری گفتی." (غ، ص: 11)

در تاریخ سیستان ابیات مذهبی زردتشتی زیر را ابوالمؤید بلخی در شاهنامه خود ذکر کرده است و به نقل از بهار خراسانی و تذکر آن در تاریخ افغانستان ، تألیف عبدالحی حبیبی چنین آمده است:

فرخته باذا روش

 خنیذه گرشسپ هوش

همی پرست از جوش

انوش کن می انوش

دوست بذآگوش

به آفرین نهاذه گوش

همیشه نیکی کوش

(که) دی گذشت و دوش

شاها! خدایگانا!

به آفرین شاهی!

و یا این سه مصرع را که  مؤرخان عرب قبل از اسلام در سیستان افغانستان نوشته و ذکر کرده اند:

آبست و نبیذ است

وعصارات زبیب است

سمیه روسپیذ است

 اسد ابن عبدالله  در سال 108 هجری که حکمران بلخ بود. زمانی که به آنطرف دریای آمو گذشت و در جنگ بدست امیر ختلان شکست خورد و دوباره سرافگنده به بلخ برگشت. مردم  باین ابیات و هنر شعر به زبان دری او را هجو کردند و سرودند که:

از ختلان آمدیه

برو تباه آمدیه

آبار(ه) بازآمدیه

خشک و نزار آمدیه

بگونهء  ایجاز و کوتاه میتوان بگویم که ابیژه و برگزیده دری و اویستایی که از بلخ و بلخیان و آریایی ها برخاسته است در زبان پهلوی فارسی نیز اثر گذاشت و آنرا به عنوان  یک لهجه یا متأثر شونده از زبان دری در غرب خراسان شکل داد و این کلمه هادر دربار هخامنشی هانیز استفاده زبانی میشد. کلمه "اپگان" یا "افغان" که به معنی  غیور و با شهامت است به عنوان یک افتخار، جزء القاب و نشانه های بلند مرتبه گی شاهپور دوم شاه ساسانی یاد میشد و پیشوند القاب او بود. زیرا شاهپور دوم همانند افغان ها با شهامت و راستکار بود و این مطالب را در کتیبه های بازمانده در "بیستون" میتوان خواند و منحیث اسناد و مرجع برای نوشته های تحقیقی بکار میتوان برد.

ابو حفص سغدی  از اولین شعرای زبان دری در قرن اول هجری  در افغانستان است. و در قرن دوم هجری شاعردیگری بنام ابوالعباس مروزی در خراسان میزیست.
خراسان (افغانستان قدیم) و ادبیات دری

ابومسلم عبدالرحمن خراسانی که بنیان گذار دولت مقتدر خراسان و جدایی افغانستان از دولت امویه بود، متولد شهر "سرپل" ولایت بلخ در شمال افغانستان است که به زبان و ادب عرب نیز مهارت و آگاهی کامل داشت. وی در سال ۱۲۴هـ.ش/۱۲۹هـ.ق./746م. بیرق سیاه را در شهر "مرو" برافراشت و خود را شهنشاه خراسان اعلان کرد. او در مدت دوسال  تمام شهر های افغانستان را از قیمومیت اموی ها آزاد کرد.

در خراسان زمین زبان و ادبیات دری با لهجه های متفاوت منطقوی آن، در همه جا رایج بود که مهمترین لهجهء قدیم زبان دری "سغدی" و "تخاری" است.اولین شاعر زبان و ادبیات دری هم ابوحفص سغدی نام دارد. زبان دری تخاری تا هنوز هم در مناطق شمال افغانستان و در ولایات بدخشان، تخار،بلخ و دره های پنجشیر و اندراب زنده مانده است و بیانگر اصالت، قدامت و پخته گی زبان دری است. زبان دری منحیث زبان اصلی و مادری مردم افغانستان توانسته در برابر نفوذ فرهنگی و زبانی  بیرونی مقاومت نماید و خود رابا وجود سهل انگاری دولت های بی تفاوت وقت که هیچ توجه به ارزش های زبانی و ادبی نداشتند، نگهدارد.

همچنان از زبان های همگون که با لهجه ء دری  وجود دارد می توان از آذری، هراتی، طبرستانی، خوارزمی،کردی و نهایتاً فارسی نام برد. زبان فارسی بازماندهء زبان پهلوی و لهجهء متأثر شونده از زبان دری است. کسانی که زبان دری را اکنون بنام "فارسی قدیم" و یا " فارسی دری" یاد می نمایند، دو گروه متفاوت اند:

نخست کسانی اند که دری را بعنوان زبان مستقل پذیرفته اند و قدامت و استقلال زبان را با تفاوت های آن با فارسی درک کرده اند. ولی بخاطر اینکه کلمه "دری"  در زبان محاوره کمتر استعمال شده است و نفوذ کلمه فارسی و فارس بعد از دورهء صفوی ها و ایستلای آنان بر کشور ما نسل به نسل  مورد استفاده بوده است و اکنون که آنان بخواهند روش و دگرگونی کلمه را از "فارسی" به "دری" بیان دارند، شاید برای مردم عام نامأنوس باشد، لذا کلمهء " پسوند "فارسی دری" را  بکار می برند.

البته استفادهء ایندوکلمه مرکب "فارسی دری" برای زبان"دری" درست نیست. ادیب و نویسنده مکلف است تا ذهن مردم را با اصل کلمه آشنا سازد و تنها به کلمه "دری" اکتفا کند.

دو دیگر  یکتعداد دیگری از باسوادان  که تا هنوز نتوانسته این حقیقت را دریابند وبا گرایش های سمتی، نسبیت را قائل اند، و از آنجائیکه همیشه کلمهء "فارسی" را بجای"دری" استفاده نموده اند، دگرگونی و یا تغییر این کلمه را عار می شمارند و حالت جزمی و دگماتیک را در استفاده کلمه دارند و از برج عاج نشینی خویش پائین نمی آیند و به همان کلمه ترکیز دارند.

این تناقص دروحدت زبانی ما لطمهء بزرگی است که حتی مردم عام ما را در دوراهی و شک قرار می دهدو صفوف ادبی افغانستان را از هم جدا می سازد.

کسانی که تصور می کنند که زبان "دری" لهجهء "پارسی یا فارسی" ایرانی است، هم اشتباه می کنند. برعکس زبان های ذکر شده بالایی  همه حتی پیش از سیطره دین اسلام و زبان عربی هم وجود داشته و متأثر از زبان "دری" بوده است.زبان دری نه تنها تأثیر و نفوذ به زبان پهلوی(فارسی) داشت بلکه کلمات زیاد دری در زبان عربی معرب شده و قابل استفاده میباشد.

 یکی از ادیبان و دانشمندان افغان دراین زمینه تحقیقات مبسوطی انجام داده و می نویسد: ".. ورود کلمه های دری در زبان عربی, حتی پیش از ظهور اسلام آغاز شده بود که میتوانیم بسیاری از آنهارا دراشعار دوره جاهلیت عرب نیز دریابیم. این ترکیب ها و کلمات راه ورود خویش را هنگامی در زبان عربی باز نمود.."  (ص، شماره ٢، سال ششم/ صفحه انترنتی "خاوران" بخش ادبیات دری)

یکی از محققین می نویسد که ".. زبان دری در آغاز پیدایش آن ممکن (پارتی بوده) در آثار شعرأ و ادبأ به نام "دری"، "پارسی دری" که (پارتی دری) است و یا پارسی (پارتی) به کار رفته است." (س، ص13)

پس اولتر باید زبان "پارتی" را جستجو کرد که ریشه  کدام زبان را دارد و بعداً این حکم را کرد که پارتی با فارسی چه نسبتی دارد.

یک از مؤرخین  ارجمند افغان، علی احمد کهزاد می نویسد: .." زبان پارتی از اینکه در ساحه نفوذ زبان اویستایی به میان آمده است بنابران مستقیماً ریشه اویستایی دارد.." (الف، ص41)

ادیب  ایرانی می نویسد: "..پارتها پس از ایستلای یونانیان از ناحیهء شمال خراسان برخاسته زبان آنان در قلمرو امپراتوری شان زبان پارتی و آن زبان رسمی و اداری بوده است" (ش، جلد اول، ص:25)

یک تعداد از نویسنده گان ایران و افغانستان به استناد بیت فردوسی، کلمه "پارسی دری" را استفاده می کنند که گفته است:

به تازی همی بود تا گاه نصر

بدانگه که شد در جهان شاه نصر

بفرمود تا پارسی دری

نبشتند و کوتاه شد داوری

در حقیقت منظور فردوسی لهجهء پارسی، متأثر از زبان دری است که در غرب خراسان(اصفهان، ری و دماوند) رایج بود. او بقول خود، ترجمهء "کلیله و دمنه" تألیف عبدالله بن مقفع را که به امر نصر بن احمد سامانی به دری برگردانده شده بود، دریکی ازا بیات خود از دیدگاه شاه سامانی تذکر می دهد. منظور فردوسی وضاحت زبان دری است نه اینکه زبان دری را به  پارسی پیوند زند. یعنی او خواسته که ترجمه این کتاب را به پارسی و یا فارسی که  لهجه زبان پهلوی و یا عربی را دارد، نبودهدف بلکه هدفش از پارسی همان زبان متأثر شونده از زبان اصلی دری است. زبانی که در بلخ و ماورالنهر مروج است. زیرا نصر بن احمد سامانی در بلخ و بخارا  می زیست و آرزو داشت که ترجمه کتاب ها از عربی به دری برگردانده شوند. دراین زمینه تفسیر و برداشت  محققین ایران  هم تفاوت کلی دارد و به این معنی نیست که گویا فردوسی بطور خاص به زبان فارسی صحه گذاشته  که "دری" شاخهء آن باشد

زبان و ادبیات دری بعد از اسلام با تلفیق زبان و فرهنگ عرب نضج و گسترش وسیع یافت و ادیبان و شاعران زیادی در افغانستان ظهور نمودند. باآنکه زبان دری متأثر از کلمات عربی نیز گردید که اکنون جز این زبان بشمار می رود، بازهم از لحاظ قواعد و دستور، مکالمات و اصطلاحات، منشور و فرمان پادشاهان و هم در شعر و ادبیات غنی ومستقل بوده و توانسته است در برابر نفوذ زبان های دیگر مقاومت نماید و زنده بماند.

قبل ازینکه سیر زبان ادبی دری را مورد بررسی قرار دهیم و ریشه های این زبان رامطرح نمایم، بهتر است تا در زمینه زبان های اصلی افغانستان قدیم(خراسان) بررسی صورت گیرد.

دکتور ذبیح الله صفا یکتن از محققین ایرانی، ادبیات و زبان را در سه قرن اول هجری به سه بخش جدا از هم تصنیف نموده است: ادبیات عربی، زبان پهلوی و ادبیات دری.

وی می نویسد: "..ادبیات عربی یعنی زبان  و نثر و نظم تازی...." ادبیات پهلوی را از آنروی که بازماندهء لهجه رسمی و دینی و ادبی دوره ساسانی بوده است....و ادبیات دری را از آنروی که زبان ادبی، رسمی و سیاسی در دوره اسلامی شد." (ج، ص:۱۳۱)

این محقق ایرانی خود، زبان دری را از پهلوی(فارسی قدیم) جدا دانسته و زبان فارسی را منحصر به دوره شاهان ساسانی می داند. در حالیکه در جای دیگری ادبیات دری در دوره قبل از اسلام و به حیث یک زبان اصیل آریانای کبیر که مرکز آن دولت بلخ تاریخی در شمال افغانستان است، یاد نموده است.

سوال دراینست که هرگاه این زبان قبل از اسلام در دربار شاهان هخامنشی وجود داشته (که هم وجود داشت)، و زبان دربار شمرده می شد و منشأ آنرا بلخ و بلخیان می دانند که بازهم این زبان قدامت بیشتری دارد و زبان اصلی بود. پس "دری" حتی در نشوو رشد زبان پهلوی اثر داشته است.

محققان افغان به این باور اند که"..انتشار زبان دری برای اولین بار از مشرق صورت گرفته و زبان عامه مردم ایران در آنوقت زبان پهلوی بوده است چنانکه غالب آثار دینی، ادبی و علمی که در آن حدود نوشته شده به همین زبان پهلوی میباشد. حتی اشعار ی هم که در مملکت ایران،همدان، آذربایجان و طبرستان گفته میشد تا مدتی بزبان پهلوی طبری و یا سایر زبان های محلی بود در صورتیکه قدیم ترین اشعار که در خراسان از طرف حنظلهء بادغیسی، محمد بن وصیف سکزی و بسام گرد خارجی گفته شده  همه به زبان فصیح دری بوده است.." ( ژ، جلد پنجم، ص ۴۰۰)

و هرگاه گویند که این زبان(دری) زبان مشرق و اهل خراسان و یا افغانستان امروزی است که مرکز آن دامنه کوه های هندوکش است، بازهم منشأ و مبدأ زبان دری افغانستان شمرده می شود و لهجه های ماحولش متأثر از غنای ادبی این زبان قرار گرفته است.

دری بعد از اسلام، زبان ادبی، رسمی و سیاسی بود و اکثر دانشمندان، شاعران و ادیبان با همین زبان در سرزمین افغانستان سخن می گفتند و آثار ارزشمندی را هم بجای گذاشتند. اکنون همه آثار دری بعنوان متون اساسی تاریخی و ادبی افغانستان در کشور ما و در هند، آسیای میانه و ایران وجود دارد.

اکثر تذکره نویسان به این باور اند که زبان و ادبیات دری در قرن اول هجری بطور کامل آن در افغانستان(خراسان) منحیث زبان ادبیات، سیاست و اجتماع مطرح گردید. ابوحفص سغدی اولین شاعر زبان دری شمرده می شود.

اگر ما به قدیمترین آثار رو بیآوریم و عمیقاً مطالعه کنیم با وضاحت درمی یابیم که همهء این کتاب ها به زبان سلیس دری نوشته شده است مانند گرشاسپ نامه، شاهنامه ابی منصوری، شاهنامه دقیقی بلخی،تاریخ سیستان، عجائب البلدان، حدود العالم، تفسیر طبری و امثال آن.

یکی از دلایل دیگری که زبان دری را به افغانستان نسبت واقعی می دهد، نوشته های قرن سوم و چهارم هجری است که نویسنده گان نوشته اند و شعر سروده اند. زبان دری ، زبان عامه مردم بود. در حالیکه در فارس( ایران)  هیچ یک نوشته و یا رسالهء را شما پیدا نمی کنید که در قرون سوم و چهارم هجری به زبان دری در آنجا نوشته شده باشد. اکثر نوشته ها به زبان پهلوی و لهجه های محلی آن است.

محققان افغان هم در دایره المعارف آریانا چنین نتیجه گیری دارند که " زبان دری لهجه خاص مردم خراسان چون بلخ، هرات، غزنه و بدخشان بوده است که آهسته آهسته توسعه و انتشار یافته  و مردم سایر بلاد ایران  که از خود لهجهء بومی داشتند ازین شیوهء زیبا پیروی کردند و تدریجاً از زبان های محلی خود چون پهلوی(فارسی) و طبری و غیره دست برداشتند.." (ژ، جلد پنجم، ص ۴۰۰).



معرفی خارجدره ولسوای نجراب
 
 
Mustafa Azim
ولایت کاپیسا افغانستان از جمله 34 واحد اداری افغانستان بوده که دارای هفت واحد اداری هریک نجراب, تگاب, اله سای, حصه اول کوهستان, حصه دوم کوهستان, کوهبند ومحمود راقی است که اخیر مرکز ولایت میباشد.

نجراب یک منطقه زراعتی وکوهستانی بوده که دارای چندین دره است که عبارتند از دره پته, دره غوث, دره کلان, دره حضرت فرخشاه, دره پچغان, افغانیه وخارج دره است که یک منطقه دیگر ان بنام دره گیاوه است که در تشکیلات درجمع خارج دره حساب میگردد میباشد. در اینجا ما میخواهیم بصورت خلاصه خارج دره نجراب را با نام های قریه ها ومکتب های ان به شما معرفی کنیم.

یک حصه ابتدایی نجراب بنام خارج دره یاد میشود که منطقه فراخی را در برمیگیرد که دراثر اتصال چهار دریایی که از چهار دره نجراب به این منطقه سرازیر میگردد به دو حصه تقسیم گردیده است. در خارج دره چهار قوم مختلف برادر وار زندگی میکنند که فیصدی اقوام به صورت نسبی قرار ذیل است: تاجیک 58 فیصد, پشتون 20 فیصد, پشه یی 20 فیصد و دوفیصد سایر اقوام بشمول چندین خانوار برادران سادات وخواجه و هزاره سنی مذهب میباشند. منطقه خارج دره به صورت کل دارای 51 قریه میباشد که عبارتند از:

غازی بیک خیل, تروری, پشه یی, قلعه خان, جرپیروز, جورغل, کنج پاریات, پاریات مرکزی, سابات, یاسین زایی بالا, یاسین زایی وسطی, یاسین زایی پایان, شریف خیل, قلعه خواجه, قلعه عباس, قلعه ملکان, سیاه قلعه, قلعه خان, بدخشی, دلیار, کنج دلیار, شیروانی علیا, شیروانی سفلی, شیروانی ریگک, لاله خیل, شفیع خیل, قلعچه, قلعه غنی, قلعه خنجر, علوقزن, باقر خیل, دوغ اباد, توغک, اهنگران, ارباب خیل, مرید خیل, کنج کلهوت, قلعه احمد, بایزید خیل, حبیب خیل, قلعه صمد, زرشویی, تپه احمد بیگ, کلهوت ترنگساره, وجنگلباغ. همچنان دره گیاوه که یک دره کوچک بود از لحاظ اداری مربوط خارجدره است که مردم ان پشه یی وشجاع ودلیر وکشاورز ومالدار بوده که قریه های گیاوه شامل گیاوه علیا, گیاوه سفلی, مرگاه, عاشور خیل ونجابت خیل است.

خارجدره از جمله مناطق بسیار مهم واستراتژیک نجراب بوده که تمام مراکز مهم اداری ودولتی وداده گاه وشفاخانه مرکزی نجراب در اینجا موقعیت دارد. مردم خارجدره هم علم دوست ومعارف پرور بوده که دراین منطقه دوازده مکتب ابتدایی, متوسطه ولیسه وجود دارد که عبارتند از:

ابتداییه نسوان دلیار, ابتداییه نسوان کوچیان سابات, ابتداییه نسوان گیاوه, متوسطه گیاوه, متوسطه کلاهوت, متوسطه عبدالصبور, متوسطه ذکرالحق, متوسطه عبدالهادی پدر, متوسطه نسوان غازی بیگ خیل, ذکور غازی بیگ خیل, لیسه نسوان یاسین زایی, لیسه نسوان قلعه خان, لیسه نسوان زرشویی, لیسه نسوان قلعه غنی ولیسه ذکور انجنیر حبیب الرحمن

پیداوار مهم خارج دره گندم, جواری, لوبیا, شرشم ومحصولات حیوانی مانند شیر, قیماق, پنیر وقروت بوده وموجودیت بازار شیروانی زمینه بسیار خوبی را برای مردم خارجدره برای تجارت فراهم کرده که یک تعداد زیاد مردم خارج دره مشغول تجارت هستند. یک فیصدی زیاد مردم خارج دره که دارای تحصیلات عالی هستند فعلا در خارج از نجراب درکابل وسایر شهرهای مهم افغانستان وهم در خارج از کشور زندگی کرده وهمه به نجرابی بودن خود افتخار میکنند.

 

نویسنده: شکرالحق مدیرسواد حیاتی ولسوالی نجراب (با اضافه کردن نکاتی چند وویرایش توسط محمد هاشم خان شریفی مدیر معارف نجراب وداکتر محمد مصطفی عظیم)

 

شهرستان نجراب

ولسوالی نجراب یکی از ولسوالی‌های ولایت کاپیسا بوده که تقریبا درشمال شرقی ولایت کابل قرار دارد. مرکز این ولسوالی شیروانی بوده وشامل دره کلان، دره غوث، دره فرخشاه، دره پته، خارج دره و پچغان میباشد. از نظر ساختار قومی اکثریت مردم نجراب تاجیکها هستند و اقوام دیگرهم به تناسب کمتر مانند پشه یی‌ها وپشتونها هم دراین ولسوالی زندگی میکنند. پیداوار مهم این ولسوالی گندم، لوبیا، چهارمغز، توت و جلغوزه سیاه میباشد. نجراب یکی از سرسبزترین ولسوالی‌های شمال کابل بوده ودر این ولسوالی چشمه‌های آب به وفرت پیدا میشود. نفوس این ولسوالی اضافه تر از یکصد وپنجاه هزار نفر بوده ویکی از باسواد ترین مناطق افغانستان به شمار می‌اید. گفته میشود که شمار تحصیلکرده‌ها این ولسوالی به خصوص از نظر تعداد داکتران بسیار زیاداست.

Geography
Nijrab District contains very rugged terrain and many areas are still inaccessible. The mountains that form the boundary with Laghman Province are the highest points in the district and reach a height of around 14,000 feet. Snowfall on the mountains melts slowly and flows into the valleys below. The farmers in Nijrab irrigate the melted snow to water their fields. The total population in Nijrab was a lot more than 100,000 back in 1950-1960s. Nijrab consists of 5 main valleys: Dara-e- Kalan, Dara-e- Ghaows, Daray-e- Pachaghan, Dara-e- Farokh Shah, And Kharij Dara. Sanjan Bolaghaeen, Gyiawa and Durnama belong to Woloswali-e- Kohband but few years back they were all part of Nijrab. the total population is Muslim and follow the Hanafi sect of Islam, 99.8% of the people living in Nijrab speak Persian and they are Persians (or so called Tajik). The Tajik expression according to the history of Afghanistan, has no other meaning but Persian. It is just some political trick avoiding the Islamic republic of Iran, Afghanistan and Tajikistan from becoming one country. Nijrab district contains a number of villages, mostly grouped into seven valleys: Darah Kharj, Darah Ghawes, Darah Pachagan (Afghania, Pachagan, and G'yan), Darah Puta, Darah Farakh Shah, Darah Kalan, and Giawa. Temperatures are relatively warm, leading to a large number of animals such as insects, scorpions, and snakes in the district.
Rivers from the nearby Hindu Kush mountains and springs provide the majority of drinking water for district residents; however, hundreds of hand pump wells have been installed.
Economy
The Nijrab district's economy is primarily agricultural, growing products such as wheat, corn, red beans, walnuts, almonds, and pine nuts.
Education
The district contains a number of primary and high schools. According to Nijrab's Director of Education Ghulam Mayudin, Nijrab has 44 schools. The Nijrab Department of Education is located in a rented office within the bazaar near the District Center. Nijrab suffers from a lack of qualified teachers, especially female teachers. Many schools in Nijrab have received new schools from several US and international organizations. The countries contributing the most to the funding of new schools in Nijrab are the US, Bangladesh (BRAC).
Kapisa and Parwan PRT has recently (late 2008) approved funding for Kohi Girls School (Afghania), Mohammed Ayoob (Pachagan), Engineer Habib Urahman (Kharj), Abdul Manan (Farakh Shah), and Abdul Salam (Pachagan). Qazi Abdul Jamil (Afghania) and Farakh Shah High School (Farakh Shah) were nearing completion as of December 2008.
All areas within Nijrab educate female students to include the Pashtun area of Afghania. There are several girls schools in Afghania. There was an incident in April 2008 in which the Taliban set fire to a girls school in the Afghania area.[ The villagers extinguished the fire and only one classroom was heavily damaged. Aside from that one act of arson, no attacks, threats, or acts of vandalism toward female schools had taken place during 2008. A large majority of villagers in Nijrab support the education of females and request new school buildings (half of the girls schools in Nijrab are without a building at all) with a perimeter wall for protection and privacy.

برگرفته از

http://nejrabman.blogfa.com



 

توای کشـــــــــــــــــورنامـدارکـهـن
کهـــــــن مرز دانــش، کهن مرزفن
تو مهـــــــــــر آفـریـن آریـانـای مـا
تو زردشــــــت ما، پور ســینای ما
خـراســـــان بیــــدارمـــــردان پاک
شــــکوهنده نام وشـــکوهنده خاک
نگـــــــــهـــدارخـاک تو نـام توایــم
نگــــــهـــــدار فـر و پـیـام تـو ایــم
به پـیـروزیـت ســــــــد زبان آوریم
بـه آبـادیـت نـقـد جــــــــــان آوریـم
زن و مـرد و کـودک هــــوا دار تـو
ســــــــــپـاه تو، پیـوند تـو، یـار تـو
جهـان با تو همراه و همبـاور است
که این مرز خورشــید نام آوراست
بمان تا که خورشید و ماهست و ما
زمین مادر اسـت و گل اسـت و هوا





 یک مراسم تعدادی زیادی از افسران طبقه اناث از مرکز تعلیمی نظامی کابل فارغ گردیدند

تقدیم به تمام زنان افغانستان

بخش سوم زنان در پولیس ملی افغانستان

 

آنها هم میتوانند تکتیک های نظامی را بیاموزند و از افغانستان محافظت کنند

منسوبین پولیس در حال فراگیری تکتیک های نظامی

آنها هم آموخته اند و آماده اند تا برای تامین امنیت افغانستان تلاش و کوشش کنند

فراغت از کورسهای آموزشی

 



» کاپیسا سر زمین حماسه ها ( )
» اموزش نماز فقه حنفی ( )
» نثار احمد بهاوی ( )
» روح الله نیک پا ( )
» تهمینه کوهستانی ( )
» آموزش نماز ( فقه حنفی ) ( )
» شرطهای بجا آوردن نماز ( )
» آموزش نماز اهل سنت ( )
» نثار احمد بهاوی ( )
» اتفافق عجیب برای یک افغان ( )
» مریم درانی، یکی از 100 فرد تاثیرگذار جهان در سال 2012 میلادی ( )
» اولین های افغانستان ( )